تبليغاتX
کلبه تنهایی
خواهم که مهمانت کنم در گوشه ی قلبم تو را آیا قبولش می کنی این کلبه ی ویرانه را
ثانيه ها از پس ثانيه ها در تاريكي مطلق بي صدا وآرام مي آيد.
امشب ميهمانيست ميهماني ثانيه ها در خانه ي تاريكي ها و من در ميان تاريكي ها به دنبال گمشده ام مي گردم اما گويي من جزئي از خود را گم كرده ام !
هيچ سوسوي از نور نيست !
..... من تماميتم را گم كرده ام .....
لحظه ها مرا ازخود دور مي سازد و به ميهماني بادبادك هاي كاغذي مي برد ........ رو به اوج ........ !!!
اوج ميگيرم روي طاق آبي آبي دور از سفره ي سياه آسمان !!
اوجي از جنس توهم !!!
بي اختيار دستي به ستاره هاي اطلسي خيالم مي كشم وچشمان بسته ام را راهي جاده ي خواب هاي شيرين كودكي مي كنم.
من در جهالت به اوج خود رسيده ام !!!
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 15:4  توسط یه نفر تنها  | 
خدایا
غریبم اشنا با خویش حتی نیستم بگذار برگردم
نمیبینم نمیدانم که حتی کیستم بگذار برگردم
نه با دیروز خرسندم نه با امروز حالایم غریبان است
خدایا من که فردا را پذیرا نیستم بگذار برگردم
به اسبی خسته میمانم رها کردم سوارم را و بارم را گذشت از عاشقی صعب است اگر می ایستم بگذار برگردم
خودم را عاقبت گم کرده ام در زیر بارانی که باریده است
خواهش می کنم بگذار یک امشب...
به تنها جای ماندن های بی رفتن به دنیایی که دیگر نیستم برگردم
خداوندا
اگر نامم صدای اب را تا پای شیروانی ها و یا در خانه ها تا پای اتش می برد تقصیر باران نیست
عبوری بی عصا بی جای پا دارم و بر سقفی که سوراخ است میبارم
نمیبینم نمیدانم که سیر چیستم بگذار برگردم
سفر سخت است وفردا بی سبب پشت چراغ بی خطر مانده است 
کسی انسوی درهای قدیمی را نمی بیند
کسی دیوارها را با کلنگی بر نمی دارد
کسی دیگر نمی اید
خدایا نه
چرا دیوار من باشم؟چرا من تک چراغ ایستم؟
بگذار برگردم
تو گفتی می توانی باز گردی
گفته بودی زندگی زیباست
من هم زیستم
بگذار برگردم
بگذار برگردم
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 22:28  توسط یه نفر تنها  | 

خداجونم !

بازم يه جمعه ي ديگه از راه رسيد و دل شكسته ي من غمگين تر از هميشه منتظر كنار جاده ي زندگي نشسته و چشم به راهه .

خدا جونم !

يه ماه از اون روزي كه خونتو ترك كردم و به خونه ي خودم برگشتم مي گذره ولي اين يه ماه به اندازه ي يه سال از دوري خونت تو خودم سوختم .

خداجونم !

امروزكه روز تولد حضرت امام حسين (ع) هستش ، اين نگاه چشم به جاده رو كه به اميد روشنايي زندن اشك آلود نكن .

 

تولد حضرت امام حسين (ع)  و روز پاسدار رو به همه شما دوستان گلم  تبريك مي گم .

ايشاالله سال ديگه همه روز تولدش كربلا  باشيم .

پس به اميد اون روز

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 11:53  توسط یه نفر تنها  | 
بسم رب المهدی

سلام

بعد از مدتها اومدم . ولی نمی دونم چی بنویسم فقط اینو بگم این مدت که نبودم رفته  بودم مکه ایشاالله قسمت همتون بشه .

جاتون خالی خیلی صفا داد .

تو این روزا حتما یه متن می نویسم

قربون همتون

ملیکا

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 16:38  توسط یه نفر تنها  | 
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 19:45  توسط یه نفر تنها  | 

خدا جونم !

ببین همه عالم گریونه . همه ناله می زنن . انگار همه یه عزیزی رو از دست دادن . همه از رفتن یه نفر ناراحتن .

حتی آسمونم دیگه نمی تونه جلوی اشکاشو بگیره . دریا با موجایی که به صخره ها می زنه غصشو  از دلش بیرون میاره . همه گل های عالم شکسته و پژمرده شدن . همه برگای درختا زرد شده. همه یه جوری دارن غم خودشونو ابراز می کنن . اخه از دست دادن اون چیز کمی نیست.

امشب خونه علی(ع) ماتم کده شده .

دیگه بدون زهرا(س) چیکار کنه . چطور بچه ها رو آروم کنه .

امشب علی(ع) به همدردی همه ما احتیاج داره .

پس بیاین همه بریم پیشش و خودمونو تو دردش که درد همه ما هم هست شریک کنیم . چون کسی که اون از دست داده مادر همه ماست .

پس به همگی شما از دست دادن مادرتونو ، عزیزتزین کستونو تسلیت می گم .

یا زهرا

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 19:43  توسط یه نفر تنها  | 

هیچی ندارم بگم فقط می تونم بگم «««« داغونه داغونم »»»»

اخه خدا جونم چرا این جوری می شه . چرا اون جور که می خوام نمی شه . این همه تلاش کو نتیجه ای که می خواستم ؟؟؟

اصلا دیگه می شینم کنج خونه هیچی نمی کنم . به هیچی فکر نمی کنم برا هیچی تلاش نمی کنم تا دیگه غصه اینو اونو نخورم .

 

ممنون خدا جون

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 12:16  توسط یه نفر تنها  | 

من امشب برايت ميگريم ... بازهم !

شايد درحضور گل سرخ  ويا شايد بر بشت بامي قديمي و  خاكي و شايد آنجا كه روياها سر از خاك زمين تشنه آرزو بر مي آورند و يا شايد همينجا در اتاق خاطره هايم !
الهي سپاس كه اينچنين چشمه هاي جوشان توبه نمي خشكند !  الهي سپاس كه صبور تريني ، آنقدر كه من نيز بياموزم ...از تو . اينروز ها انجمن فريب و وسوسه ميسازند ،  هر بار  كه نيرنگي از لابه لاي تن پوش چركين خواب نامريي غفلت پديدار شده ، تو باز هم شرمندگي مرا به اشكهايم بخشيده اي  پس بازهم مي گويم :
 الهي سپاس
من امشب باز هم ميگريم شايد مثل قديما   بر سفره آسماني نورت . من امشب برايت مي بارم به ياد شبهاي برفي ، من امشب نيز سراپا شعله عشق  برسوز زمستانم  .
الهي سپاس كه چشمه هاي جوشان توبه هرگز نمي خشكند ، من امشب باز هم ميگريم .
 
خلاصه اين كه:
 يه چيز رو نبايد هرگز فراموش كنيم و اونم اين كه ما اشتباه مي كنيم
 اما يه چيز ديگه اين كه ما مي تونيم جبران كنيم
 بايد به اشتباهمون اعتراف كنيم  خودمونو ببخشيم و از خدا هم بخوايم  ما رو ببخشه تا درست بشيم !
خيلي خودموني گفتم ... يعني توبه كنيم .
الهي سپاس!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 23:9  توسط یه نفر تنها  | 

 

کاش می شد زندگی رو اون جور که می خوای رقم بزنی . کاش می شد پاتو بزاری رو بلاهایی که می خواد سرت بیاد و همه رو نابود کنی .

چرا تو همه داستانا یکی عاشق می شه یکی می میره یکی اونقدر پولدار می شه که نمی دونه چیکار کنه یکی هم فقیر و بی چیز یه گوشه کز می کنه .

حالم از این زندگیای این جوری بهم می خوره . اگه زندگی واسه اینا ساخته شده همون بهتر که نباشدش . اصلا ما برا چی زندگی می کنیم ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تا حالا به این فکر کردی ؟

اگه تونستی جواب این سوالو بدی یعنی خودتو شناختی ،  خودتو پیدا کردی .

حالا کی خودشو پیدا کرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 12:57  توسط یه نفر تنها  | 

با سلام به همه دوستان عزیزم .

اول از همه ایام محرم رو به همتون تسلیت می گم . دوم از همه کسایی که تا الان با نظراشون منو راهنمایی کردن تشکر می کنم .

بعد از مدتها اومدم اپ کنم . تصمیم گرفتم در مورد خدا بنویسم . برای شروع یه متن آماده کردم براتون می زارم . ازتون می خوام بخونین اگه خوشتون اومد که دوباره از این جور متنا بزارم بهم بگین . من که خودم موافقم ولی می خوام نظر شما رو هم بدونم . پس نظر یادتون نره . من منتظر نظراتون هستم .

از همتون ممنونم

دوست کوچیک شما .......ملیکا

 

******************************

 

بیایید خدا را بهتر بشناسم ...

 

برای حرکت به سوی خدا لازم است برخیزیم ، در را باز کنیم و بگذاریم که خدا وارد شود . این امر فقط زمانی اتفاق می افتد که انسان نیاز به خدا را احساس می کند و از اعماق قلب خویش فریاد بر آورد : « خداوندا به تو نیازمندم ! نمی توانم بی تو زندگی کنم !» این « بیداری روحانی » است . چیزی در اعماق وجود شما روی می دهد ، زندگیتان تازه می گردد و سرشار از نور و گرمی ، سرور و آرامش می شوید. شما در می یابید که زندگانی پیشین شما فقط برای رفاه ، افتخار ، قدرت و ثروت بوده و به هیچ وجه یه زندگی واقعی نبوده است. آن گاه با تولستوی هم عقیده می شوید که : « شناختن خداوند یعنی زندگی کردن » .

 

««««««««««««««« پس بیاین همه با هم زندگی کنیم »»»»»»»»»»»»»»»

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 21:1  توسط یه نفر تنها  |